در روستایی کوچک، کدخدایی زندگی میکرد که بیشتر مردم از رفتار و تصمیمهایش ناراضی بودند. او مردی لجباز بود و اگر از کسی کینهای به دل میگرفت، حتی به قیمت ضرر مردم هم کوتاه نمیآمد.
روزی یکی از اهالی پیشنهاد کرد برای نجات زمینهای روستا، مسیر آب را تغییر دهند. کدخدا فقط به خاطر اختلاف قدیمی با او، پیشنهادش را رد کرد.
چند ماه بعد، خشکسالی آمد. زمینها خشک شدند، دامها از بین رفتند و خانوادههای زیادی مجبور شدند روستا را ترک کنند.
مردم میگفتند: «خشکسالی بلای روستا بود، اما کینهی کدخدا آن را به فاجعه تبدیل کرد.»
کدخدا سالها بعد فهمید که گاهی یک آدم، وقتی قدرتش را با کینه و لجاجت همراه کند، میتواند تاوان اشتباهاتش را به جای خودش، از مردم بگیرد.
[]


نظرها
نظرهای برتر